عبدالرضا مدرس‌زاده- دکترای زبان و ادبیات فارسی (کاشان):  وقتی یادش می‌آید که آشنایی‌اش با روزنامه اطلاعات خیلی ساده و اتفاقی بوده‌است و حالا این دوستی پنجاه ساله می‌شود، هم روزنامه را می‌ستاید و هم بدش نمی‌آید از پایداری خود در دوستی و نرفتن به سوی دیگر کاغذهای رنگی احساس غرور کند. 
یادش می‌آید عباس، برادر بزرگ‌تر وارد خانه شد و در پاسخ به پرسشی که هنوز بر زبان اهل خانه جاری نشده‌بود گفت: آن یکی روزنامه امروز از تهران نرسیده بود، اطلاعات خریدم.
برخی اهل خانه هنوز خردسال بودند و از روزنامه فقط بوی کاغذ و مرکب آن را می‌شناختند که عطر آن با کتاب‌های پدر و کتاب‌های دبستان که برای دیدن عکس‌هایشان آن‌ها را ورق می‌زدند، فرق داشت.مادر که داشت قالی می‌بافت و اخبار مورد توجهش در حد آن‌هایی بود که ظهر و شب در مسجد محل از دیگر زن‌ها دریافت می‌کرد و حتی آن اخبار را زودتر به خانه می‌آورد، گفت :دیشب خود گاردی‌ها مجسمه شاه را از میدان مجسمه برداشته‌اند. شوهر فاطمه خانم صبح که از کارخانه قند می‌آمده‌است، دیده‌است که مجسمه سرجایش نیست.
پدر اما یک رادیو در حد عهد دقیانوس داشت که برای شنیدن بی‌بی‌سی و صدای لطفعلی خُنجی هر شب آن را به گوش می‌چسباند. گاهی اوقات که رادیو «نا» نداشت که صدایش دربیاید، پدر به توصیه همکارانش قوه‌های رادیو (باتری‌ها) را روی دسته سماور می‌گذاشت تا گرم شوند و بهتر کار کنند.
روزنامه کف اتاق روی زیلو بود و محمود و عباس (پسران ارشد خانه)، آن را ورق می‌زدند.یادش می‌آید که در سال‌های دبستان، برخی نام‌ها را در روزنامه می‌دید که خواندنشان دشوار بود، مانند «هوواکوفنگ» رهبر چین یا «آسوشیتدپرس» خبرگزاری معروف آمریکایی.
 معنی خیلی کلمات را نمی‌دانست؛ مثلا «پاپ» یعنی چه؟ گاهی از برخی کلمات خنده‌اش می‌گرفت؛ مثل نام خبرگزاری «تاس» (شوروی پیشین). ولی حروف صفحه اول اگر چه نستعلیق یا هنری نبود، چشم او را می‌گرفت.گاهی که زیر برخی عکس‌ها نوشته‌بود: عکس از رادیو فتوی فلان خبرگزاری. پیش خودش رادیو فتوا می‌خواند ولی به کسی چیزی نمی‌گفت و نمی‌پرسید. ترجیح می‌داد خودش کم‌کم معانی را بفهمد.
هفته آخر سال که دبستان شل و سفت برگزار می‌شد، می‌رفت قالیباف‌خانه و به درخواست مادر، برایش با صدای بلند روزنامه می‌خواند: به گزارش روزنامه السفیر (می‌خواند ال سفیر)، نیروهای شورشی سرگرد سعد حداد دیروز... و او فوری می‌گفت: یعنی پریروز! زیرا یادش بود که روزنامه عصر تهران تا چاپ شود و با اتوبوس تهران به شهر برسد، یک شبانه‌روز گذشته‌است.
خرید اطلاعات کم‌کم جاافتاد؛ تا جایی که اگر عباس دست خالی می‌آمد همه می‌گفتند روزنامه نخریدی؟ و او با سادگی می‌گفت چیز خاصی نداشت؛ نخریدم. مادر هم جمله او را تکمیل کرد: هر چه در روزنامه هست، رادیو می‌گوید.
انقلاب اسلامی به پیروزی رسید ولی او هنوز نمی‌دانست که ارتجاع سرخ و سیاه که در سرمقاله روزنامه اطلاعات‌ در دی ۵۶ آمده بود، یعنی چه! فقط یادش بود که مادر می‌گفت به آقا بد گفته‌اند.
پدر با خریدن یک تلویزیون سیاه و سفید آزمایش، فضای رسانه‌ای خانه را دگرگون کرد. 
دیگر نیاز نبود او و محمود برای دیدن اخبار به خانه عمو علی‌اکبر بروند. خود پدر هم از قید ساعت یک ربع به هشت هر شب درآمد و پای اخبار خانم ریاضی نشست که می‌گفتند آقای خمینی گفته‌ است حتما باید ایشان اخبار بگوید. حاج میرزا پدر هم که خود دستی در خطابه و مطالعه داشت، گاهی می‌گفت: بارک‌الله این زن وانمی‌خورد و مسلط است.این‌ها از جاذبه روزنامه می‌کاست و حضور هر روزی آن را در خانه به هم می‌زد. گاهی به‌مناسبت، روزنامه میزان که از مهندس بازرگان نخست‌وزیر وقت و روزنامه انقلاب‌اسلامی که از بنی‌صدر می‌نوشت هم به خانه ما می‌آمد؛ ولی حاج‌میرزا دنبال دو نشریه «منشور برادری» و «نبرد ملت» بود که از تهران با پست برای دفتر کارخانه‌ قند می‌آمد و یکی را به‌خاطر خاطرات جبهه ملی و دیگری را به‌خاطر جنبش نواب صفوی می‌خواند. 
عنوان این دو نشریه جوری نوشته می‌شد که گویی دارند حق کسی را پس می‌گیرند؛ به‌ویژه نبرد ملت که علامت ‌شعله آتش به شکل افقی بالای صفحه اول را پوشانیده بود.
***
آن روزنامه‌ها همگی آمدند و رفتند و تمام شدند؛ اما آن که در تمامی این سال‌ها کم و زیاد، هر روز یا گاه به گاه باقی ماند و در خانه و محل کار خوانده شد، «روزنامه اطلاعات» بود و روایت‌هایش از ایران و جهان! 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی